داستان ترسناک جن زدگی عجیب

چند ماهي ميشد که با چندتا از دوستام سوئد بوديم
بعد از دادن درخاست پناهندگي در شهر مالمو
من و پسر خاله م محمد و علي يکي از دوستام رو به شهر
کوچيکي در استان اسکونه فرستادن *ببخشيد نميتونم اسم شهر رو نام ببرم
من و محمد رو بردن يه کمپ و علي رو بردن يه کمپ ديگه
کمپ علي نيم ساعت پياده با کمپ ما فاصله داشت
شهر کوچيکي کنار دريا بود که جمعيت زيادي نداشت
و کمپ هاي ما هم اطراف شهر بود
کمپ ما ده تا اتاق داشت که داخل هر اتاق دوتا تخت براي دونفر بود

مسئول کمپ هم خوب بهمون رسيدگي ميکرد
اوايل همه چي خوب بود و خيلي راضي بودم از اينکه اروپا اومدم
مدرسه ميرفتم کلاس زبان مدرسه به همه نفري يه لپ تاپ
داده بود پول تو جيبي و لباس و … تو تيم فوتبال شهر بودم
البته بگم که ما زير هجده سال خودمون رو معرفي کرديم
که رسيدگي کنن
اما کم کم همه چيز برام عادي شد يه شب که همه تو سالن داشتن
شام ميخوردن من براي اينکه يه تماس تصويري داشتم
بلند شدم اومدم اتاقم و در حين مکالمه بودم که چشمم افتاد به پنجره

يادم اومد من اخرين نفر بودم که از اتاق زدم بيرون و قبل خروج پنجره رو بستم
اما الان کاملا باز بود با خودم گفتم شايد محمد بعد من اومده
چيزي برداشته از اتاق.اون شب وقتي محمد وارد اتاق شد
بهش گفتم تو پنجره رو باز گذاشتي جوابش نه بود
موقع خواب قبل از اينکه بخابيم محمد پنجره رو از ترس اينکه

حيوون نياد داخل اتاق بست چون کمپ ما حومه شهر بود
و بعد کمپ ما ديگه خونه و محل زندگي ادم نبود و پنجره ما روبروي جنگل بود
و اتاق هاي ما هم همکف و يه پنجره بزرگ که ما بجاي در براي رفتن به بيرون ازش استفاده
ميکرديم اون شب در اتاق و همين طور پنجره رو بستيم و خابيديم
نصف شب محمد منو بيدار کرد که احسان بلند شو پنجره خودش باز شده
منم بلند شدم رفتم اتاق روبرويي و سلمان رو که چندماه زودتر به کمپ اومده بود رو بيدار
کردم و گفتم سلمان بلند شو پنجره اتاق ما خود بخود باز شده

و امشب دومين باره که اين اتفاق مي افته سلمان بنده خدا هم…

گفت چيزي نيست بگيرين بخابين اين چيزا عاديه و دوباره گرفت خابيد
من و محمد هم برگشتيم اتاق فردا صبح رفتم به مسئول کمپ که مشغول صحبت کردن
با نگهبان در بود قضيه رو گفتم جوابش چيزي نيس عاديه
اونا روح هاي سرگردان هستن کاري به کارشون نداشته باشيد
اونا هم کاري به کارتون ندارن از اون به بعد تقريبا برا ماهم عادي شده

بود باز شدن در و پنجره
يه بار از خدمتکار کمپ که يه خانم ميانسال بود
سوال کردم که تو به روح اعتقاد داري

اونم منظور منو فهميد بهم گفت
اين شهر تا چند دهه پيش يه دهکده متروکه بود
که توريست ها فقط حق داشتن در روز
بيان و قبل از تاريک شدن هوا برگردن اينجا به دهکده ارواح مشهور بود
و بعد از ج ج دوم کم کم دولت اينجا خونه ساخت و تبديل به شهر کرد
يه شب علي زنگ زد که با يکي از
دوستاش بنام ايرج که مشهدي هم بود مياد کمپ ما
ماها حق نداشتيم شب بيرون بمونيم و برا همين علي و ايرج قاچاقي
از پنجره اتاق من و محمد اومدن داخل
به جمع ما چهارتا سيدممد و سلمان هم اضافه شدن
تا نصفه شب تخمه و تنقلات خورديم از خاطرات ايران ميگفتيم
که سيد ممد بحث جن و ترس اين چيزا رو باز کرد
و از خودش تعريف کرد که نترس و شجاع که سلمان هم گفت
بايد ثابت کني سيدممد هم گفت چطوري سلمان گفت يه کلبه

داخل جنگل هست که محدوده ش پر از علف هرز هست و خود کلبه
توسط پليس پلمپ شده و درش رو قفل زدن بايد امشب
بري داخل کلبه سيد ممد بچه مشهد برا اينکه کم نياره قبول کرد
همه گي نصف شب از پنجره دور از چشم نگهبان زديم بيرون
رفتيم بسمت جنگل.نزديک کلبه شديم که علي و محمد و سلمان و ايرج گفتن
ما ديگه از اين نزديک تر نميريم من و سيد ممد وارد محدوده
کلبه شديم هردومون ترسيده بوديم اما به رو نمياورديم
روي کلبه کلمه خطر رو به سوئدي نوشته بودن
پليس کلبه رو پلمپ کرده بود و تابلو ورود ممنوع زده بود

هرکاري کرديم قفل در رو بشکنيم نتونستيم دوتايي رفتيم سراغ پنجره
که با ميخ و تخته پلمپ شده بود ميخ و تخته ها رو کنديم
اما هر کاري کرديم نتونستيم پنجره رو باز کنيم…

يهو ديدم سيد ممد از جيبش يه بطري اب معدني
کوچيک در اورد و شروع کرد به ريختن رو در و ديوار
کلبه بهش گفتم داري چيکار ميکني گفت بنزين هست
ميخام آتيش بزنم کلبه شيطان رو باهاش سروصدا کردم
که اين کار رو نکن يکي ميبينه بدبخت ميشيم
سروصدا ما کمي بالا رفته بود که ايرج دوست علي اومد
گفت چرا دعوا ميکنيد بيايد بريم گفتم سيدممد
ميخاد اينجا رو آتيش بزنه ايرج گفت مگه خري
اين همه علف هرز رو نميبيني اگه آتيش بزني کل اين ناحيه آتيش
ميگيره و بعد جنگل که سيدممد بيخيال آتيش زدن کلبه شد
من و سيد ممد داشتيم ديوونه بازي ميکرديم
ايرج ترسيده بود هي ميگفت بياين بريم دوتايي
و با سنگ به کلبه ميزديم و ميگفتيم بيا منو بخور
که از داخل کلبه سر و صدا اومد هردومون ساکت شديم
پنجره خود به خود باز شد من تا روم رو کردم سمت سيدممد
ديدم داره مثل فشنگ ميره منم دوپا داشتم و دوپاي ديگه الفرار
همه گي تا خود کمپ دويديم و حتي پشت سرمون رو نگاه هم نکرديم
وقتي به کمپ رسيديم ديديم ايرج نيست علي کلي داد و بيداد کرد
که چرا ايرج رو نياوردين ميخاستيم برگرديم سمت کلبه
که ديديم ايرج داره خودش قدم زنان مياد
گفتيم پسر کجا بودي چرا فرار نکردي
هيچي نگفت و رفت کنار علي ايستاد
علي ديگه ميخاست برگرده کمپ خودشون از ما چهارتا خاست که
تا کمپشون اونا رو همراهي کنيم بخاطر قضيه کلبه کمي ترسيده بود
کمپ ما با کمپ اونا نيم ساعت فاصله داشت از مسير اصلي
ولي يه راه ميان بر بود که ده دقيقه اي ميرسيديم
چون جمعيتمون شش نفر بود راه ميان بر رو انتخاب کرديم
وسط راه بوديم که يهو ايرج جلوتر از همه بود نشست
رو زمين و شروع کرد به گريه کردن همه گي دورش جمع
شديم ايرج چي شده چرا گريه ميکني با هق هق کنان جواب داد
بچه ها منو از مسير ميان بر نبريد تروخدا برگرديم
که يهو صداش عوض شد
رو شو کرد سمت سيد ممد شروع کرد به فحش دادن
همه مون هنگ کرده بوديم صداش کلا تغيير کرده بود Mo. Na:
شروع کرد به کتک زدن سيدممد و داشت بهش فحش
ميداد و کتک ميزد که همه گي پريديم دست و پاشو گرفتيم
محمد ازش سوال کرد چيشده چرا اينجوري ميکني
هيچ جوابي نداد شروع کرد به گريه و التماس که بچه ها برگرديم
بعد چندثانيه رو شو کرد سمت من فحش داد
بچه ها که دست و پاشو گرفته بودن هرکاري کردن نتونستن نگهش دارن…

خودشو ازاد کرد و دنبال من دويد من فرار ميکردم و اون دنبال من و بقيه دنبال
اون داشتم از نفس مي افتادم که خودشم افتاد رو زمين
بيهوش شده بود بچه ها رسيدن و دست پاشو گرفتن
سيدممد بالاي سرش داشت ايت الکرسي ميخوند
که بهوش اومد بازم شروع کرد به گريه کردن
بهش گفتم چي شده چرا اينجوري ميکني
شروع کرد به خنديدن مثل ديوونه ها داشت بلند بلند
ميخنديد به علي گفتم تو برو نگهبان کمپتون رو خبر کن
و با خودت بيارش
باز ايرج شروع کرد به فحش دادن به من و سيدممد
هي زور ميزد که خودشو ازاد کنه به سيد ممد گفتم
با من بدو و به بچه ها گفتم هرموقع گفتم ولش کنيد
و ديگه دنبالش نيايد من و سيدممد چندمتر دور شديم
به بچه ها گفتم ولش کنيد به محض اينکه ازاد شد
اومد دنبالمون من و سيدممد دويديم سمت کمپش اونم دنبالمون
نزديک کمپش شديم که ديديم علي و نگهبان دارن ميان
ما با سرعت از علي و نگهبان رد شديم اونا هم وقتي به
ايرج رسيدن گرفتنش و زنگ زدن آمبولانس و پليس
من و سيدممد برگشتيم کمپ خودمون و با همه هماهنگ کرديم
که ما امشب جايي نرفتيم و داخل کمپ بوديم
دو روز بعد علي رو تو مدرسه ديدم گفتم چي شد گفت
امبولانس بردش بيمارستان و قراره من از اين کمپ برم به يه کمپ
ديگه.دمش گرم هيچ کدوم ما رو هم لو نداده بود
به پرسنل گفته بود دوتايي رفته بودن جنگل و نگهبان
کمپش گفته بود اون شب دوتا پسر ديگه رو ديدم
ولي تو تاريکي نتونستم قيافه شون رو ببينم
که علي منکر اومده بود که چيزي نديده
از اون به بعد ديگه خبردار شديم ايرج چندوقت تحت مداواي
روانپزشک تو کيلينيک بوده و بعد بهبودي منتقلش کردن يه شهر ديگه
جالبي اون شهر اين بود که بيشتر مردم شهر دين و خدا نداشتن
اما همه گي به روح و شيطان اعتقاد داشتن.
پایان.

[ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 4:0 ] [ SAMAN ]
آخرین مطالب