داستان طولانی مهمان ناخوانده

سال هزارو سیصدوبیست خورشیدی در بحبحه ی جنگ جهانی دوم و ترس از کشیده شدنِ جنگ به ایران،به خدمت ارتش بزرگ رضا شاه در آمدم.دوماهی از خدمتم در ارتش نگذشته بود که دچار عفونتِ شدیدِ ریه شدم و چون از لحاظ بدنی ضعیف و ببمار شده بودم به ناچار از ارتش اخراج شدم،و علی رغم میلم دوباره به روستای محل سکونتم برگشتم.اون زمونا هیچ شغل و حرفه ی خاصی تو روستاها وجود نداشت ،یا باید مزرعه داری میکردی ویا گله داری ،همیشه نیمی از سال خشکسا لی و قحطی بود و نیم دیگرسال سیل و برف وبوران شدید ،مانده بودم با این بیماریِ ریه ام چه کاری پیدا کنم ؟پدرم از خروس خوان تا شغال خوان سرِ زمینِ مردم کار میکرد ومادرم و خواهر هایم بیشترِ روز پای دارِ قالی ،اما من هیچ کارِ سختی ازم برنمیومد گاهاً اینقد سرفه میکردم که خون بالا می آوردم ،اما از خانه نشینی به سبکِ مفت خورها متنفر بودم و به کدخدای ده سپردم که برام کاری جور کنه که زحمتِ زیادی نداشته باشه ،کدخدا که حرفش بین ادمای ده زمین نمی افتاد و عزت و احترام زیادی داشت به صاحبِ قهوه خونه ی ده سپرد که منو به عنوانِ قهوه چی ببره وردستِ خودش ،روزِ اولی که رفتم تو قهوه خونه متوجه شدم اونجا فقط یه قهوه خونه نیست بلکه به راننده های کامیون و اتوبوس سرویسهای ویژه ای هم میده مثلِ مشروب و تدارکات برای قمارو اجاره ی زنان فاحشه و........دیدن ِ این کثافت کاریا برای من که بچه سید بودم و نزدِ اهل ده اجرو قرب خاصی هم خودم و هم خانوادم داشتم واقعا غیر قابل تحمل بود ،این بود که به صبح نکشیده از قهوه خونه زدم بیرون و برگشتم خونه،دوسه روزی هم پای دکانِ حاجی علی اکبر واستادم،ولی پسرش عذرم رو خواست و دست از پا درازتر دوباره خونه نشین شدم . تا اینکه یه روز صبح با صدای عمو سلیمونِ حمومی از خواب بیدارشدم که پای دارِ قالی مادرم ایستاده بودو در حالی که شالِ دورِ کمرشو محکم میکرد داشت مادرمو راضی میکرد که برم تونتابِ حمومش بشم،مادرم اماراضی به رفتن ِ من برای تونتابیِ حمومِ عمو سلیمون نمیشد میگفت بچم بیاد اونجا که جنی بشه؟از قدیم به ما گفتن خزینه جن داره .

 

نه عمو سلیمون حمومت شیش دنگ مالِ خودت من پسرمو نمیفرستم اونجا که دلاکی و مشتمالیِ مردم ده رو بکنه،شب و نصف ِ شب هیزم ببره تو گُلخَندِ حموم که دیگِ مسی رو گرمش کنه و آب رو از تو قنات بندازه تو خزینه ،نمیبینی عمو سلیمون ؟نمیبینی که بچم ریه هاش نای نفس زدن نداره؟اونوقت بیاد توخزینه ی بخار گرفته ی تو با این ریه هاش دلاکی کنه؟یا که قبلِ اذونِ صبح جنی بشه بچم!!!!!! مگه عبدلله لاری رو یادت نیست؟تو همون خزینه جنی شد به ماه نکشیده دیوونه شدو سر به بیابون گذاشت،مگه جوون مردم چند سالش بود؟حالا دقه به ثانیه یا از قبرستون پیداش میکنن یا هفته ها میره تو کوه و ناپدید میشه !!نه عمو سلیمون من کریم رو واسه دلاکی و تونتابی نمیفرستم حاضرم تمومِ خرج و مخارجشو خودم بدم ولی بچمو اونجا نفرستم که لُنگی بشه و شب به شب لجنِ تنِ آدمارو از تو خزینه جمع کنه و پای دیگِ تیان عرق بریزه .از عمو سلیمون اصرارو از مادر انکار .دیدم اگه دست نجونبونم همین کارم از دست میدم جَلدی از جام پریدم و پابرهنه دویدم سمتِ مادرم و در حالی که تنبونمو بالا مبکشیدم گفتم :اووووووه مادر اخه جن کجا بود ،لابد عبد الله لاری رو گازِ گُلخند گرفته هر چی باشه تو اون اتاقِ گلخند هیزم میسوزه و مثلِ جهنم گرم و داغه و از زغالاش گازِ مسموم میچرخه تو هوا .حالا مردم ده دنبال اینن که یه وصله پینه ای به بنده خدا ببندن از سر ِ بیسوادی میگن عبدلله جنی شده .ول کن مادر جان من ازفرطِ بیکاری روزا گلهای قالی رو میشمارم و شبا ستاره هارو .عمو سلیمون که از حرفهای من به وجد اومده بود رو به مادرم کردو گفت:بفرما خاله فاطمه ،دیدی؟دیدی که کریم خودش مجابه که بیاد حمومی بشه ،بزار بیاد کمک حالِ من ،میدونی که پیرو از کار افتاده شدم اولادی ندارم که یه گوشه از کارو بگیره و کمک دستم باشه توروخدا خاله فاطمه نه نگوووو.مادر نگاهش رو به دارِ قالی انداخت و گفت:اگه خودت میخوای باشه برو ،ولی خیلی زود پشیمون میشی ،هم باید حمالی کنی و هم تنت بلرزه که یه وقت خدای ناکرده گیرِ از مابهترون نیفتی ،ودر حالی که تند تند گره به قالی مینداخت گفت:برو دعای خیرم به همرات،از خوشحالی گیوه هامو پا کردم و کتِ پوستینیم رو پوشیدم و ناشتا نخورده دنبالِ عمو سلیمون به راه افتادم..

میونه ی راه عمو سلیمون از تو خورجینِ الاغش تکه ای نان درآورد و در حالی که پنیر مالش میکرد و میداد دستم سرِ صحبت رو باز کردو گفت :کریم به حرفای مردم ده اهمیتی نده اینا اگه یه زن زائو بمیره میگن آل زدش ،اگه یکی تیفوس بگیره میگن اجنه بیمارش کرده،اگه یه نفر بزنه به سرش و دیوانه بشه میگن حکماً جن رفته تو بدنش ،این جماعت دیواری از جن کوتاه تر پیدا نکردن که هر چه بلا ومصیبت سرشون میاد میندازن گردنِ اجنه ،از من به تو نصیحت از جن نترس ،از آدمیزادِ دوپا بترس که هر چی فسادو شر ِ روی زمین از گورِ همین آدمیزاده بلند میشه،در حالی گاز محکمی به نون و پنیر میزدم گفتم :نه عمو سلیمون من اصلا به این چرندیات اعتقادی ندارم،جن کجا بود؟اونم تو خزینه!مگه جن اینقد بیکاره که بیاد تو حموم سربه سر آدما بزاره؟چی عایدش میشه؟عموسلیمون در حالی که الاغشو هِن میکرد گفت:اگه چیزی دیدی به روی خودت نیار ،جوری رفتار کن که متوجه ترست نشن!!با تعجب پریدم وسط کلامش و گفتم:نکنه عموسلیمون تو خودت اونجا جن دیدی؟تو میگفتی باور نکنم!با چوبِ ترکه ای که دستش بود و الاغشو هن میکرد زد تو سرم و گفت :بچه گفتم حرفای مردم رو باور نکن نگفتم که این موجودات وجود ندارن ،فقط اگه دیدیشون باهاشون جوری رفتار کن که نفهمن ترسیدی چون اونا عاشقِ ترسوندن و اذیت کردن آدمها هستن ،با اونا مثلِ آدمیزاده ها رفتار کن،نزار متوجه ترست بشن،حرفای عموسلیمون مثلِ پتک هوار شدرو سرم ،با خودم گفتم :قطعا این عمو سلیمون چیزایی دیده و شنیده ولی به زبون نمیاره که من نترسم،داشتم تو ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که با صدای عرعرِ الاغ به خودم اومدم و خودمون رو جلوی حموم خزینه دیدم ،الاغ رو بستیم به درخت و رفتیم داخل که عمو سلیمون اموزشهای لازم رو به من یاد بده . اون زمونا هیچ کس تو خونه اش حموم نداشت مثل الان نبود که هر وقت اراده کنی اب گرم و دوش و غیره به راه باشه حتی توی شهر هم هیچکس تو خونه اش حموم خصوصی نداشت ،اون زمونا همه میرفتن حموم عمومی (خزینه)با در چوبی بزرگ و دیواری از گل و اهک و ساروج ورودی هر خزینه دارای پله های متعدد ،باریک و مارپیچ بود وقتی از پله ها گذر میکردی وارد سالنِ رختکنی میشدی که سکوهای بلندی داشت وباید همونجا رخت ولباست رو از تن میکندی و لنگ میبستی و قبل از ورود پاهارو واردِ حوضچه ی ابسرد میزدی و اونوقت از در بزرگی رد میشدی و واردِ خزینه ی حمام میشدی جایی که حوضچه ی بزرگی از اب داغی که بخارش خزینه رو مثل سونا گرم و مطبوع میکرد و مردم که دورتا دور حوضچه مینشستن و با کاسه هایی از جنس مس اب رو بر سرو رویشان میریختن.

و همونجا حمام میکردن حتی چیزی به اسم دوش وجودنداشت و معمولا دلاک وظیفه ی شستشوو کیسه کشی و مشتمالی فرد رو برعهده میگرفت.چه روزگار سختی بود وقتی که با هزار زحمت از صحرا هیزم جمع میکردم و بار الاغ میکردم و هیزم رو در گلخند میسوزوندم تا اب داغ برای گرم خوانِ حمام محیا کنم دیگه بعداز دو سه هفته که کمک دستِ عمو سلیمون بودم حسابی فوت وفن کار دستم اومده بود ،تازه حمام یه جورایی برای ریه های من حکم دوا رو داشت چون بخار حمام نفسم رو تازه میکرد و برعکسِ سرما که باعث تشدید بیماریم میشد گرمای خزینه ی حمام مثل اب بود روی اتیش.روزها گذشت من تو کارم یه پا اوستا شده بودم ،سرشب میخوابیدم و پاسی از شب نگذشته عموسلیمون میامددنبالم و با هم میرفتیم که گلخند رو روشن کنیم اخه اون زمونا مردهای ده قبل از اذان صبح تا قبل از اذان ظهر به حمام میرفتن و زنهای ده از ظهر به بعد چون یک حمام بیشتر در ده وجود نداشت وحمام کردن مردم ده نوبه ای بود.سرم حسابی به کارم گرم بود و با وجود بیماری ریه که داشتم به شغلم عشق میورزیدم چون هم انعام خوبی میگرفتم هم به خاطر سید بودنم مردم برایم ناشتایی و خوردو خوراک و نذر ی می اوردن .روزگار بروفق مراد بود تا اینکه یه شب سرد زمستون که برف باریده بود تاکمر،عموسلیمون پیغام فرستاد که ناخوش احواله و باید تا وقتی حالش بهتر بشه خودم تنها برم و گلخندرو روشن کنم .شال و کلاه کردم و راه افتادم ،اینقد برف باریده بود که به سختی پاهامو تو برف جابه جا میکردم ،با هر سختی و جون کندنی بود خودمو به حموم رسوندم و در رو باز کردم ،واردِ گلخند شدم و هیزمهارو روشن کردم و همونجا منتظر نشستم تا اب داغ بشه و به سمت ِ حوضچه ی خزینه هدایتش کنم،زل زده بودم به قرمزیِ اتش و دستامو که از سرما یخ زده بود روی هیزمها گرفته بودم ،که یه دفعه احساس کردم کسی صدام میکنه :((کرییییییم)) فکر کردم خیالاتی شدم دوباره گوش تیز کردم :((کرییییییم))به سمتِ صدا برگشتم ولی تا تهه گلخند تاریکی بودو بس ،یکی از هیزمهایی که اتش گرفته بود رو برداشتم و گرفتم انتهای گلخند که روشن بشه ولی چیزی نبود،

 

هیزم رو انداختم سرجاش و دوباره دستم رو گرفتم رو اتش ِ گرم که دوباره همون صدا ایندفعه از تو خزینه اومد صدا به صورتِ اکو وار تو حموم چرخید وانعکاس ِ.. صدا تو کلِ حموم طنین انداز شد،با ترس ولرز چسبیدم به دیوار و داد زدم کی هستی؟ولی هیچ جوابی نشنیدم ،دوباره ودوباره فریاد زدم در همین حین،اب ِ توی دیگِ تیان به جوش اومد و صدای قل قل کردنش به راه افتادسریع اب رو انداختم تو راه اب که وارد ِ حوضچه بشه و خودم سریع دوتا از هیزمها ی روشن رو برداشتم و وارد رختکن شدم ،همه جارو خوب وارسی کردم .با خودم گفتم لابد خیالاتی شدی کسی اینجا نیست،به سمتِ بقچه ام رفتم و بازش کردم و شروع کردم به خوردن ناشتایی، دیگه کم کم بخار اب داغ همه جارو گرفته بود ،اولین لقمه رو هنوز قورت نداده بودم که از سمتِ حوضچه ی خزینه صدای پچ پچ زمزمه واری شنیدم ،لقمه رو به زور پایین دادم و یاد حرفهای عمو سلیمون افتادم که میگفت نزار بفهمن که ازشون ترسیدیوگرنه تا سرحد مرگ میترسوننت،سعی کردم بی توجه باشم پس لقمه ی دوم روگذاشتم تو دهنم و شروع کردم جویدن وهمچنان گوشم از ترس داغ شده بود که با صدای خرناس بلندی و به دنبال اون صدای جیغ ترسناکی دومتر بالا پریدم انگار رویه نفر اب جوش ریخته باشن چنان فریاد مهیبی میزد که با خودم گفتم نکنه از ادمای ده کسی خودش رو سوزونده چراغ روغن سوز رو روشن کردم و تکه ی هیزم روشن رو گذاشتم رو ورودی پله ها و وارد خزینه شدم چراغ رو گردوندم ولی هیچکس اونجا نبود بر شیطان لعیم لعنت فرستادم و برگشتم ناشتایی که زهر مارم شده بود رو جمع کنم که دیدم از بالای پله ها چند نفر غریبه دارن میان پایین ،چراغ رو گرفتم سمتشون هیچکدومشون رو نمیشناختم انگار از ادمای ده نبودن ،سلام کردم و بعد از خوش امد گویی گفتم ؛غریبه اید ؟از کجا امدید؟شاید نزدیک به هفت یا هشت نفری میشدن و به دنبالشون چندتا بچه با سرهای تاس..

مدل موهاشون خیلی عجیب بود مردهاشون راه به راه موهاشون رو تراشیده بودن و قسمتهایی از دو طرفِ گوشهاشون موهای بلندی داشت از همه بدتر مدل عجیب لباس پوشیدنشون بود کتهایی که تو تنشون از بزرگی زار میزد و شلوارهای بلندی که پاچه هاش تمام ِ روی پاهارو پوشونده بود جوری که اصلا کفشهاشون تو پاشون معلوم نبود و پاچه ی شلوارشون روی زمین کشیده میشد در حالی که به شدت کثیف و گل الود بود و از بدو ورودشون بوی بدی تمومِ خزینه رو پر کرده بود،و نوع عجیب راه رفتنشون انگار هر قدمی که برمیداشتن یک قدم به عقب کشیده میشدن و تا حد زیادی رو به جلو قوز کرده بودن ،چیز عجیب تر اینکه اصلا حرف نمیزدن و یه جور مرموزی زل زده بودن تو چشمای من و لام تا کام حرف نمیزدن !!دلهره ی عجیبی گرفته بودم رفتم سمتِ بقچه ی لنگ ها و چندتا لنگ اوردم و گفتم :

 

شما لباساتون رو از تن بکنید تا من برم کیسه رو براتون اماده کنم ،چشمم به یکی از اون بچه های تاس افتاد که ابروهای در هم پیچیده ای داشت و وانگار فکش جلو اومده بود جوری که میشد دندونای نیش بالاشو دید،نفسی تازه کردم و رفتم داخلِ خزینه و منتظر نشستم که مهمانان ناخوانده تشریف بیارن و من کیسه کشیشون کنم بخار به حدی زیاد بود که چشم چشم رو نمیدید،داشتم به این فکر میکردم که این ادمای غریبه از کجا اومدن؟چرا این موقع صبح؟ولی هر چی که بود به موقع اومدن لا اقل منو از اون حالتِ توهم در اورده بودن که صداهای عجیب و غریب میشنیدم دلم قرص شده بود به همین مهمونها ی ناخوانده ی غریب.لب حوضچه نشستم و کاسه ی مسی رو پراب کردم ودادزدم :کدومتون اولین نفر میاد ؟از پشتِ بخارا صدای همهمه ای بلند شد !دوباره دادزدم :برادران زود باشید کم کم حموم شلوغ میشه و من به رسم ادب نمیتونم به شما خدمت کنم اول بچه هارو بفرستید بیان.چند لحظه ای سکوت محض شد ودوباره صدای همهمه و پچ پچ بلند شد !کم کم صدای پاهایی رو میشنیدم که از یه طرف خزینه به سمت دیگه میدویدن ولی تا رو برمیگردوندم چیزی نمیدیدم !از جا بلند شدم که برم ببینم چه خبره که دوباره همون صدا ((کریییییم)) ((کرییییم))و هر بار بلند تر از قبل صدام میکرد و من که هاج وواج مونده بودم از ترس کاسه رو پرت کردم تو حوضچه و به سمت رختکن دویدم همینکه وارد رختکن شدم به داخلِ خزینه اشاره کردم وگفتم:شما هم شنیدید؟...

انگار یه نفر با صدای بلند صدام میکرد .کدوم یکی از شما بود شما که غریبه اید اسم منو نمیدونید،از پشت بخار اب نمیتونستم صورتهاشونو واضح ببینم جلوتر رفتم و گفتم :اقایون با شما هستم چرا جواب نمیدید ؟دوسه نفرشون که از بقیه هیکلی تر بودن بلند شدن ایستادن و یه قدم به جلو برداشتن ،صدای عجیب ِ پاشون توجهمو به پایین و پاهاشون جلب کرد ،چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم ،یا رحمان و یا رحیم اینا چرا پاهاشون مثل ثم ِ پای گاو میمونه !در حالی که از زانو به عقب تا شده !قلبم داشت میومد تو دهنم ،اب دهنم رو از ترس قورت دادم و در حالی که به سرفه افتاده بودم ،سعی کردم به روی خودم نیارم که ترسیدم ،در حالی که به جرات میتونم بگم که داشتم قبض روح میشدم ،گلوم رو صاف کردم و گفتم :این دوتا بچه رو بدید ببرم داخل بشورم ،مثل ِ کرو لا لها بِرو بِر نگام میکردن انگار میخواستن دورخیز کنن و یه دفعه بهم حمله کنن که دفعه صدایی از پشت سرم شنیدم ((کرریییییم))با چشمانی از حدقه بیرون زده برگشتم به سمتِ عقب و دیدم یکی از همون قوزیهاس ،در حالی که سایه اش روی دیوار دومتر از خودش بلندتر بود و مابقیِ هیکلش از دودی سیاه به سمتِ شیشه های محدب و نورگیرِ حمام بالا میرفت،دیگه نتونستم به ترسم غلبه کنم و فریاد بلندی کشیدم و مثل بید به خودم میلرزیدم ،صدای قهقهه هاشون تمام فضای حمام رو پر کرده بود چنان ازته دل میخندیدن که معلوم نبود جیغ میزنن یا گریه میکنن ،سریع به سمتِ تکه هیزمی که کنار پله ها گذاشته بودم رفتم و گرفتم به سمتشون و شروع کردم به خوندنِ سوره ی ناس((بسم الله الرحمن الرحیم،قل اعوذو برب الناس ،ملک الناس ،...))در حینِ خوندن مدام سرفه ام میگرفت و اشک از چشمام جاری میشد ،نمیدونم شایدم از ترس گریه میکردم،هنوز تمامِ ایه تموم نشده بود

 

که هیبتِ یکی از اون بچه تاس ها که سرش زیر ِ نورِ مهتابی که از نور گیرِ سقف رد میشد به کله ی تاسش میتابید از پشت ِ اون جنِ سیاه پدیدار شد ،در حالی که مثل گربه ی وحشی مینالید و میغرید با چشمانی که مثل گدازه های دوتکه زغال ِ روشن قرمز بود ،به سمتم می اومد و من در حالی که از ترس مثل تکه چوبی خشک شده بودم ،خودشو رسوند به پایین پاهام و چنگ محکمی به پام زد ،در همین حین مابقیشون از روی سکوهای رختکن پایین پریدن در حالی که دولا دولا راه میرفتن به سمتم می اومدن و صدای خنده های گوشخرا ششون گوشم رو داشت کر میکرد دیگه معطل نکردم و پا به فرار گذاشتم و در حالی که به سمتِ خروجیِ حمام میدویدم همچنان سوره ی ناس رو میخوندم ،از حمام بیرون زدم همچنان صدای وحشتناکِ اون مهمانان .. همچنان صدای وحشتناکِ اون مهمانان ناخوانده تا چند متر اونطرف تر شنیده میشد ،به خودم که اومدم دیدم با پاهای برهنه ولنگ به کمر تو برفام ،هر یک پایی که بلند میکردم پای دیگرم تو عمق برف فرو میرفت و گیر میکرد و از سرمای برف پاهام سِر شده بود ،سرفه امونم رو بریده بود ،قفسه ی سینه ام به شدت درد میکرد انگار با هر سرفه ریه هام بیرون میپرید ،تا جایی که لکه های خون رو میتونستم رو سفیدیِ برفِ مهتاب خورده ببینم ،هنوز چند قدمی بیشتر راه نرفته بودم که روی زمین افتادم وقتی سر بالا گرفتم دوتا گر به ی سیاه ،سیاه تر از سایه ی شب جلوی روم بودن در حالی که دُم و تنشون رو سیخ کرده بودن و با چشمانِ سبزشون تو اون تاریکی زل زده بودن به چشمام ،گوله ای برف برداشتم و پرت کردم به سمتشون ،بدتر حالتِ تدافعی گرفتن ،همین که خواستن بهم حمله کنن گفتم :((بسم الله))انگار زنبور گزیده شده بودن چنان به خودشون پیچیدن و به چشم به هم زدنی از دیوارِ گاوداری بالا رفتن ،و همونجا غرش کنان ایستادن ،به زحمت خودمو از روی برفها بلند کردم و لنگم رو از تنم کندم و به پاهام بستم که از فرط سرما یخ زده بود ،از هولم همونجور لخت از حموم بیرون زده بودم حالا برهنه تو برفها به سمتِ خانه میدویدم ،چند متری دورتر نشده بودم که احساس کردم یه نفر داره پشت سرم سوت میزنه ،به عقب برگشتم ولی تو تاریکی کسی نبود دوباره صدای سوت شنیدم اینبار از روی دیوار ،سر بالا گرفتم و دیدم دوتا از همون از ما بهترون قوزی ،از بالا دیوار به سمتم سنگ میندازه ،با سرعتِ هر چه تمام تر میدویدم و گاه گاهی بالا رو نگا میکردم که همزمان با من و پا به پام اون دوتا هم روی دیوار ها میدویدن و از روی بومی روی بوم دیگه میپریدن و سنگ اندازی میکردن پاهاشون به مراتب از خودشون ترسناک تر بود ،لامصب برفِ لعنتی سرعتم رو کند کرده بود ،به نفس نفس افتاده بودم ،کم کم رسیده بودم میدونِ ده .وتا خونه راهی نمونده بود سوزِ سرما چنان به تنم میوزید که انگار تنم رو با شلاق تازیانه میزدن،لنگی که به پاهام بسته بودم خیس اب شده بود و بدتر تو پام سنگینی میکرد،دیگه پاهام مالِ خودم نبود ،ریش و سبیلم از سرما یخ زده بود حتی مژه هام و موهام کریستالهای یخ بسته بود جوری که احساس کردم هرآن ممکنه از سرما زدگی غش کنم ،سنگ اندازیاشون تمومی نداشت ،نزدیک اذان.. صبح بود ازدور مناره ی کوچک مسجد رودیدم و یا علی گویان به سمتِ مسجد دویدم ،اون دوتا رودیدم که زودتر از من خودشون رو به مناره ی مسجد رسوندن و بالای مناره سیخکی ایستادن در حالی که پاهاشون رو به عقب انحنا داشت و به زور خودشونو مثل حیوونی که بخواد رو پا بایسته صاف کرده بودن ،همینجور که نفس نفس میزدم و پاهامو تو برفها دنبال خودم میکشیدم ،صدای موذن رو شنیدم که ندای الله اکبر سرداد،به در مسجد که رسیدم بالا رو نگا کردم که هردوی از مابهترون مثل دود رفتن تو هوا انگار دودِ اتشِ چوبی که خوب نسوزه و گُر نگیره ،خودمو پرت کردم تو مسجد ونعره زنان کمک خواستم ،وقتی به خودم اومدم که زیرِ کورسی به حال اومدم و چشم که باز کردم مادر و پدرم بالای سرم بودن و عمو سلیمون از غرولند های مادرم سرشو پایین انداخته بود و زیر چشمی نگاهم میکرد،از زیر لحاف کورسی خودمو بیرون کشیدم و با آه و ناله به عمو سلیمون گفتم :

 

عمو الله وکیلی نشد که به توصیه هات عمل کنم سعی خودمو کردم که نترسم ولی فکرشم نمیکردم که اینقد آزارم بدن ،پدرم دست تو قابلمه ی شلغم کردو چندتا شلغم پخته رو با دستش پوست کند وگذاشت دهنم وگفت :کریم جان خودتو ناراحت نکن تو دچارِ بی وقتیِ از ما بهترون شده بودی ،تمام ابا اجداد ما از دیر باز این حادثه ها براشون پیش اومده حالا چه حمومی بودن چه غیر حمومی که نصف شب تنها وارد حموم میشدن ،از قدیم به ما گفتن تنها وارد حمام نشید وگرنه دچار بی وقتی از ما بهترون میشید....... دیگه هرگز گذرم به حمام ده نیفتاد وبعد اون اتفاق ساکم رو بستم و برای پیدا کردن کار راهیِ شهر شدم ،و تا به امروز که سالخورده ی پیرو فرتوت شدم خاطرات وحشتناک اون زمون هنوز از ذهنم پاک نشده وگاه گاه این خاطرات رو برای نوه ها و نتیجه هام تعریف میکنم.

 

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 4:0 ] [ SAMAN ]
آخرین مطالب