
تو سال ١٨٠٠ عيد كريسمس بود،لندن،اينگيليس،و تو يه خونه كوچيك كنج شهر يه پسر هفت ساله كوچيك به اسم ايزاك زندگي ميكرد.ايزاك بچه تنهايي بود و حتي يه دوست هم نداشت.وقتي بقيه بچه ها با خونواده شون مشتاقانه ميرفتن درخت كريسمسو برا كادو بگردم،ايزاك تو زير شيرواني خونه شون تنها نشسته بود.مامان باباي ايزاك خيلي فقير بودن،مامانش جزو اون مامان هايي بود كه خونه ميموند و به ايزاك درس ميداد و پدرش هم پايين لندن تو لنگرگاه كار ميكرد تا بتونه خرج و مخارج زندگيشونو بده،ولي بعد شيفتش همش صرف خوردن مشروب ميشد و بعضي شبا بعد اين كه از همه بار هاي لندن بيرونش كردن،مست،ميرسيد خونه و سر مادر ايزاك داد ميزد.
معمولا تا دعوا پيش ميرفت و پدر ايزاك با بي رحمي تمام مادرشو كتك ميزد.ايزاك فقط ساكت موند و زير تختش پنهون ميشد تا زماني كه جيغ و داد ها تموم بشن.بعدش ايزاك بيچاره ميتونست با ارامش بخوابه و با خودش فكر ميكرد اگه چند تا دوست خوب داشت،شايد ميتونست خوشحال باشه و مث بقيه بچه هاي لندن بخنده.از شانسش اون كريسمس تنهايي ايزاك توجه يكي از فرشته هاي نگهبان رو به خودش جلب كرد،و فرشته يه هديه خيلي مخصوص واس ايزاك درست كرد...
صب روز بعد كريسمس،ايزاك با طلوع خورشيد بيدار شد و از جعبه ي چوبي اي كه گوشه اتاقش افتاده بود تعجب كرد.چشماش بزرگ شد و هيجان زده بود و ميخواست بدونه كي اين جعبه رنگارنگ و دست ساز رو اينجا گذاشته.اون معمولا هيچ هديه اي از كسي براش نميومد،به خصوص اسباب بازي.تنها اسباب بازي هايي كه ايزاك داشت معمولا از تو خيابونا پيدا كرده بود يا تو جوي اب.بعدش ايزاك رفت و جعبه عجيب غريب رو دو دستي گرفت.با دقت روي نقاشي روش كه عكس دلقك بود نگاه كرد.يه نامه هم روش بود و نوشته بود:"براي ايزاك"
ايزاك روي جعبه رو خوند:"ج-جك خن-خندان در ج-جعبه"ايزاك با خودش فك كرد."جك خندان در جعبه؟"تا به حال اسم جك توي جعبه رو شنيده بود ولي خندان؟نه.ذهن ايزاك با كنجكاوي مشغول جعبه شده بود و اهرم بغل جعبه رو چرخوند.بعدش اهنگ شروع به نواختن كرد همونطور كه اهرم ميچرخيد،ايزاك هم اخرش رو گفت.ولي هيچي اتفاقي نيفتاد."شكسته"ايزاك جعبه رو گذاشت كنار و رفت سراغ رخت لباساش تا به جاي اون لباساي خواب پاره پوره لباساي عاديشو بپوشه.
يه دفعه ايزاك برگشت و ديد كه جعبه داره به صورت كاملا غير عادي تكون ميخوره و يه دفعه در جعبه باز شد و گاز رنگي همه جا رو گرفت.ايزاك چشماشو خاروند تا ببينه درست ميبينه يا نه.بعد اينكه گاز ها كنار رفتن،يه مرد دراز،با موهاي قرمز،دماغ هرمي و رنگي،لباساي رنگي و دلقك مانند با يه پالتوي پر رنگارنگ رو شونه هاش رو ديد.
دلقك دستاشو باز كرد و با هيجان گفت"بدوين،بياين!كوجيك و بزرگ!تا بخترين دلقك تاريخ رو ببينيد!اولين،و تنها جك خندان توي جعبه!"
چشماي ايزاك درخشيد و گفت"تو كي هستي؟"
اون دلقك پايين اومد و با پوزخند گفت:"خوشحالم كه پرسيدي!من جك خندانم،دوست تازه ات براي هميشه!من جادوييم،من از بازي خسته نميشم،ميتونم ساز هاي مختلفي رو بزنم و با بزرگ شدن تو منم تكامل پيدا ميكنم!به زبون ساده،هر جي تو دوست داشته باشي منم دوست دارم!"(بعدا اگه نفهميدين چي به جي شد دوباره اينجا رو بخونيد تا بفهمين چرا جك بد شد)ايزاك به دلقك نگاه كرد و گفت:"ما ها با هم دوستيم؟"
جك به بچه نگاه كرد:"دوست؟پسر ما بهترين دوستاي همين!من صرفا جهت دوستي غير خيالي با تو ساخته شدم ايزاك."ايزاك دهنش وا موند:"اسم منو از كجا ميدوني؟"
جك خنديد و گفت:"معلومه،من كه همه چيزو راجع بهت ميدونم!حالا معرفي به كنار،چطوره بريم جاسوس بازي؟"
ايزاك خوشحال شد:"جدا؟؟ما ميتونيم با هم بازي كنيم؟؟من خيلي دوست دارم!ولي...ولي نميتونم.مجبورم برم پايين مامانمو برا درس خوندن ببينم"و لبخند ايزاك محو شد.
جك دستشو گذاشت رو شونه پسر و گفت:"اشكال نداره!من صبر ميكنم تا تو كارت تموم شه و بياي."بعد ايزاك به دلقك لبخند زد و مامانش صداش از طبقه پايين بلند شد.
"خب من بهتره برم جك!بعد از اين كه كارم تموم شد ميبينمت ديگه باشه؟"و سمت در رفت.
"حتما بچه!و در ضمن ايزاك."ايزاك برگشت و دلقك بهش چشمم زد و گفت:"بهتره اون لبخندو بيشتر رو لبت ببينم.خيلي بهت مياد."
ايزاك با خوشحالي خنديد و رفت پايين.ايزاك كل روز به مامانش راجع به دلقك حرف ميزد.هر چند مامانش حتي يه كلمه شو هم باور نميكرد.اخرش ايزاك به زور مامانشو برد تو اتاقش تا شخصا جك رو با چشماي خودش ببينه.از پله ها بالا رفتن و ايزاك در رو وا كرد.
"ميبيني مامان؟اون همينجا-"و بعدش كه اتاقو بررسي كرد ديد نه نشوني از دلقك هس،نه جعبه اش.مامانش با عصبانيت بهش خيره شد.
"ولي مامان اون همينج-"تق!مامانش يه سيلي محكم زد تو صورت ايزاك و ايزاك افتاد رو زمين و گريه اش گرفت و لباش هم بهم دوخته شده بود.
"اي بچه گستاخ!چطور جرأت كردي به من راجع به يه همچين جيز بچه گونه اي دروغ بگي!كدوم ادم عاقلي مياد تا دوست توي انگل بشه؟تو همين تو زندوني ميموني.از شام هم خبري نيس...
حالا چي داري كه بگي؟"ايزاك بغضشو خورد و به مامانش گفت"ممنون خانوم."مامانش بازم بهش جشم غره رفت و در اتاقو بست.
ايزاك كله شو داخل بالشش فرو برد و گريه ميكرد."مشكل چيه،بچه جون؟"يه ندايي اومد.ايزاك زير چشمي نگاه كرد و ديد جك بغل تختش نشسته."تو كجا بودي؟!"ايزاك زمزمه كرد.جك با دستاش موهاي ايراك رو نوازش ميكرد تا حالش بهتر شه.جك اروم بهش گفت:"من قايم شده بودن.نميتونم بزارم مامان بابات منو ببينن.وگرنه ديگه نميزارن با هم بازي كنيم."ايزاك اشكاشو پاك كرد.
"ببين بچه،متأسفم كه قايم شدم،ولي امشب جبران ميكنم!امشب ميتونيم حسابي با هم بازي كنيم و بخنديم!"جك با لبخند بهش گفت.
ايزاك بهش نگاه كرد و اروم تأكيد كرد،و يه لبخند كمرنگ رو لبش اومد.اون شب ايزاك و جك يه عالمه بازي كردن و حسابي خنديدن.ايزاك دست تكون ميداد جك همه سربازاي اسباب بازيو زنده ميكرد و ايزاك همونجور با تعجب نگاهشون ميكرد.بعد جك برا ايزاك داستاناي روحي و ترسناك تعريف كرد.ايزاك از جك پرسيد ةه ايا يه روحه يا نه،و جك براش توضيح داد كه چجور اون اصن مال اين دنيا نيس.اخر شب جك دستشو كرد تو جيبش و يه عالمه ابنبات در اورد و به ايزاك دادتا بخوره،ايزاك هم به وجداومد وقتي اولين ابنبات هاي عمرشو خورد.ايزاك اينقد اون شب خنديد كه ديگه فك كرد همه چي عوض شده...حدزقل تا اتفاق سه ماه بعدش...
هوا به طور خوشايندي گرم و افتابي بود،كه يه خرده كمياب بود.ايزاك با كمك اون دوست غير خياليش تونست تكاليفشو زود انجام بده و بره بيرون تا يه خرده بازي كنه.همه چيز اروم پيش ميرفت و اون دو تا دوست با هم داشتن دزد دريايي بازي درميارردن تا زماني كه گربه همسايه وارد حياطشون شد.
"اخ جون!يه جاسوس دشمن نزديك استار بورد!"
"اي اي كاپيتان ايزاك!الان ميگيريمش!"دستيار اول،كاپيتان جكي تو بهترين لهجه دزد دريايي كه بلد بود گفت.جك دستاشو دراز كرد و گربه رو گرفت و فشار داد،گربه هم به طور طبيعي داشت دست و پا ميزد.
"نزار در بره!وگرنه يه كار ميكنم كه عين چلزق ها راه بري!"ايزاك گفت.
جك همينطور اون گربه بدبختو فشار ميداد.دستتشو دورش جوري دراز كرده و پيچوندن بود ةه انگار اناكوندا گرفتتش.(يه نوع مار دراز)جك همينطور فشارش داد،تا جشماي حيوون بدبخت از جاش دراومد و جك بالاخره ولش كرد.جسد اون گربه همونطور به صورت له شده رو زمين چمن خونه ايزاك اينا افتادو بعد يه مكث طولاني،ايزاك خنديد.
"ههههه.مث كه گربه ها واقعا نه تا جون ندارن!"جك هم اروم خنديد.
"اره بچه،ولي ميگم اگه همسايه ها جسد گربه مرده رو تو حياط خونتون پيدا كنن دردسر ساز نميشه؟"ايزاك سريع خنده شو بريد.
"اي واي راست ميگي!اشكال نداره دوباره پرتش ميكنيم تو حياط اونور؟!"و همونطور كه ايزاك با ترس بيل رو ورداشت و جشد گربه رو باهاش پرت كرد اونور حياط و جفتشون رفتن بالا تو اتاق ايزاك و منتظر موندن.
بعد يه ساعت صداي مادر ايزاك بلند شد.جفتشون هيچي نگفتن و ايزاك تنهايي از پله ها پايين رفت تا ببينه قراره چه بلايي سرش بياد.جك داد و فرياد هاي زيادي شنيد ولي نتونست بفهمه كه چي ميگن.بعد نيم ساعت ايزاك با چشماي گريون بركشت تو اتاقش."خب؟"جك با نا ارومي گفت."من سعي كردم بهش بگم كه كار تو بوده،ولي باور نكرد...ميگفت كه تو وجود نداري..."ايزاك گفت.جك اخماش تو هم رفت و ميدونست كه همه اينا تقصير اونه.
"ايزاك از آستينش استفاده كرد تا اشكاشو پاك كنه."اونا منو امشب ميفرستن مدرسه شبانه روزي.تو هم نميتوني باهام بياي."جك شوكه شد."چي؟؟چرا نميتونم بيام؟كجا برم؟"ايزاك هيجي نگفت فقط به اون جعبه قديمي و رنگارنگ اشاره كرد.
"برگردم اون تو؟اخه اونطوري ديگه نميتونم بيرون بيام تا زماني كه..."ايزاك اشكاشو پاك كرد و گفت:"نترس جك.من هر وقت ازاد شدم ميام تا ازادت كنم!"جك هم به ايزاك گفت:"من هم همينجا منتظر ميمونم بچه."جك بهش لبخند زد و يه قطره اشك از گونه هاش پايين اومد.رفت سمت جعبه و با يه گازي كه از جعبه خارج شد دوباره برگشت تو جعبه،و نميتونست تا زماني كه يكي باز كنه جعبه رو ازاد بشه.
اون شب ايزاك رو به مدرسه شبانه روزي فرستادن.واسه اولين بار جك تو كل عمرش احساس تنهايي ميكرد.حتي وقتي كه توي جعبه بود ميتونست دور و برشو ببينه پس منتظر ميموند تا ايزاك برگرده،و هر روز اتاق قديمي تر و خاكي تر ميشد.يكي از كارايي هاي جك اين بود كه دوست ايزاك باشه،ولي الان روز به روز،ماه به ماه،جك منتظر دوستش ميموند.مامان باباش اتاق بالا نميومدن،واس همين تنها راهي كه جك ميتونست تشخيص بده هستن دعوا هاي هميشگي شون بود.زندكي جك تبديل شده بود به تنهايي و افسردكي محض.همونطور كه سال ها ميگذشت،رنگ هاي جك هم كمرنگ تر ميشدن تا جايي كه فقط دو رنگ براش مونده بود:سياه و سفيد.براي هميشه تو اون جعبه گير كرده بود.

سيزده سال گذشت و پدر ايزاك به خونه بركشت،مث هميشه مست بود،و دعواش با زنش تا ضرب و شتم ادامه پيدا كرد ولي ايندفعه مادر ايزاك پا نشد.پدرش مادرشو تا حد مرگ زده بود.صبح روز بعد اون به اعدام محكوم شد.با مرگ والدين ايزاك بيست ساله،اون خونه ارثي بهش رسيد،همون خونه اي كه توش دوران بچگيش رو گذرونده بود.جك خندان خوشحال شد كه بالاخره پاي هم بازي قديميش رو بعد سيزده سال ميشنوه كه مياد بالاي پله ها،ولي اين اون قولي نبود كه ايزاك به جك داده بود.
ايزاك تغيير كرده بود.نه تنها بزرگ شده بود،بلكه به نظر ميرسيد يه قيافه عبوس و عجيبي به خودش گرفته.اون ديگه اون پسر با اميد و سرزنده اي كه جك اون همه سال قبل ديده بود نبود.جك مشتاقانه منتظر بود تا هم بازيش اونو از زندانش ازاد كنه،ولي همونجا بدون هيچ توجهي باقي موند،بين يه عالمه ات اشغال دور ريختني ديگه.ايزاك كلا دوست دوران بچگيش رو يادش رفته بود،و كل سازه هاي خاطرات بچه گيش خراب شده بود.جالب اينجاست بعد اون اتفاق جك تنها حسي كه بهش دست داد...هيجي نبود.اون پوك شده بود،بعد سيزده سال منتظر موندن،تغيير رنگ و بدبختي،جك رو تو هوون جعبه بدون هيچ احساسي ول كرد.
روز بعد ايزاك رفت سركار كه به عنوان يه خياط كار ميكرد،اشيا مردمو درست ميكرد.جك ساعت ها تو فكر فرو رفته بود.اون شب،ايزاك مست پاشو تو خونه گذاشته بود.منتها ايندفعه يه مهموني هم داشت.يه دختر،موهاي بلوند،چشماي ابي فيروزه اي،و يه لبخند كه قلب ها رو عاشق خودش ميكرد.جك توجهش به مهمون اون شب جلب شده بود."اين كيه ديگه؟هم بازي جديد؟ايزاك نيازي به هم بازي نداشت كه من تنها دوستش بودم."جك با خودش از درون اون زندان جهنمي فكر ميكرد.ايزاك دختر رو بهراتاقش برد و راجع به لندن حرف زدن،بعدش ايزاك يه جك از هواي لندن ساخت و جفتشون خنديدن.بعدش جك با حسادت به ايزاك و دوست جديدش نگاه كرد.اونا به چشماي خمديگه زل زدن،خم شدن و همديگه رو بوسيدن.جك كاملا قاطي كرده بود،چون تا حالا همچين جيزي نديده بود.بعد از يه مدت از بي جنبه بازي ايزاك،دختر به ايزاك سيلي زد و بعدش مست بودن ايزاك تبديل به خشمش شد.
ايزاك دختر رو زد و از دماغش يه مايع قرمزي بيرون اومد.جك با خودش فكر كرد"اين ديگه چيه،يه بازي جديد؟"و به صحنه هاي خشونت اميز چشم دوخت.
دختر كه سعي ميكرد فرار كنه(اين قسمتا سانسور شد به دلايلي😑)ايزاك جلوشو گرفت و با يه سيخ بلند تا ميتونست زد تو سر دختره،و جمجمه دختره وا شد و خون همه اتاقو گرفت،حتي چند قطره رو جعبه جك ريخت،كه داشت با لذت نگاه ميكرد و بالاخره بعد سيزده سال،لبخند زد،تا جايي كه داشت از تو جعبه اش ميخنديد.
"چه بازي جالبي!"همونطور كه ميديد موهاي دختر به خون اغشته ميشه گفت.
بعد اينكه ايزاك اروم گرفت،فهميد كه بايد بدن دختر رو مخفي كنه.اوردش تو اتاق،انداختش رو تخت و ولش كرد و رفت طبقه پايين و در رو قفل كرد و رفت.دقيقت يه روز بعد برگشت و با يه قوطي اهني و وسايل دوختن اومد و بعدش تخت رو به همراه دختر جا به جا كرد.نه تنها فضا زياد شد،بلكه به جك هم يه منظره خيلي خوب ميداد.بعدشم ايزاك بازي جديدشو شروع كرد.همه ات اشغالا و وسايل كاريشو رو يه مير بغل خودش گذاشت.چاقو،نخ و سوزن،خيلي چيزا.پوست دختر رو كند،اعضاي بدنشو قطع كرد،و خيلي كاراي وحشتناك ديگه.اخرشم تو كانال فاضلاب دختر رو دفن كرد.
تا سه روز بعد جك فقط كاراي ايزاك رو نگاه ميكرد كه از استخونا و اجزاي ديگه دختر يه صندلي ميساخت.بعد از تموم شدن ساخت صندلي،ايزاك واضي و جك تحت تأثير خلاقيت دوست قديميش قرار گرفته بود،و بعد اون ايزاك حتي دست به الكل هم نميزد.بلكه دنبال يه چيز ديگه بود.
بعدش به جون يه پسره شيش هفت ساله افتاد.بعد اينكه كارش باهاش تموم شد،حرفاي "انگل بي خاصيت"رو رو سينه پسر نوشت.
بعدش يه زن نابينا رو گير اورد و هر كاري دلش ميخواست باهاش كرد،اخرشم اونو به يه كيسه بكس تبديل كرد.
همينطور كه پيش ميرفت ادماي بدشانس بيشتري راهشونو به شيرووني ايزاك گراسمن باز ميشد.و همونقدر كه روحيه ايزاك شيطاني تر ميشد،جك هم شخصيتش شيطاني تر ميشد(همون نكته اي كه گفتم بهش توجه كنين)تا جايي كه يه شب سرد دسامبر قضيه تموم شد.
بعد يه مدت،كمدي كه ايزاك توش ات اشغالايزبه درد نخور رو نگه ميداشت(از جمله جعبه جك)افتاد و همه وسايلش توش پخش زمين شد.ايزاك از طبقه پايين صدا رو شنيد و تصميم گرفت كه بره ببينه چه خبره.بعدش ديد كمد ريخته و يه جعبه هم رو زمين افتاده.ايزاك ورش داشت.به زور يادش ميومد كه اصن جعبه چي بود.بعد گردكيري سر يه هوس،اهرم بغل جعبه رو چرخوند.بعدش جاي اون صداي دلنشين بچگياش،يه صداي دلخراش از جعبه پخش ميشد و ايزاك مث قبل،اخر شعر رو گفت.ولي جعبه خالي بود.هيچ اتفاق خاصي نيفتاد.ايزاك جعبه رو به سمت بقيه اشغالاي توي اتاقش پرت كرد.بعدش اون جا رو تميز كرد ولي وقتي خواست بره بيرون،در تكون نميخورد.خيلي زور زد تا يه دفعه يه صداي خيلي ناجور از پشتش صداش زد.
"ايزاك..."موهاي ايزاك به تنش سيخ شد.برگشت و قيافه اون جك خندان كه تقريبا شبيه به يه كابوس شده بود تا دلقك،ديد.موهاي بهم ريخته اش،دندوناي تيزش،و دستا و ناخوناي بلندش كه تقريبا روي زمين كشيده ميشدن و اون حالت وايستادن جك.
بعدش جك گفت:"جقد خوبه كه بالاخره ازاد شدم!دلت برام تنگ نشد ايزاك؟"ايزاك تقريبا فلج شده بود."ولي...ولي من فك ميكردم تو واقعي نيستي...خيالي هستي؟!"ايزاك صداش ميلرزيد كه يهو جك با يه صداي ناجور خنديد.
ههههه!من تقريبا واقعيم بچه...حقيقتش من مدت زمان خيلي زيادي رو اون تو بودم و صبر ميكردم...فقط براي اينكه با دوست ابدين بازي كنم.براي،اخرين،بار."تا قبل اينكه ايزاك بتونه جواب بده،جك دستاشو سمت پاهاي ايزاك دراز كرد.گرفتشون،و سمت خودش و اون تخت كوچيكي كه ايزاك براي شكنجه دادن درست كرده بود ميكشيد.ايزاك هم ناخوناشو رو زمين ميكشيد.بدون مكث،جك بعد خوابوندن ايزاك رو تخت چهار تا ميله سه اينچي ورداشت و دست و پاي ايزاك رو باهاشون به تخت وصل كرد.ايزاك هم داد ميزد:"اااه!خدا لعنتت كنه،دلقك وحشي!"جك همونطور كه با دستش سر ايزاك رو نگه ميداشت بهش گفت"اگه نميتوني جيز خوبي بگي،پس بهتره كلا حرف نزني!"بعد جك با انگشتاش زبون ايزاك ورتا جايي كه ميتونست بيرون اورد و سريع يه چاقو ورداشت و زبون ايزاكو بريد.دهن ايزاك پرخون شد.بعد جك براي اينكه ايزاك نفس بكشه يه لوله كرد داخل دهنش تا بتونه از اونجا نفس بكشه.ايزاك چشاشو بست تا صحنه هايي كه قراره براش اتفاق ميفته رو نبينه،و درد زيادي ميكشيد.
"بيا بابا،اگه نگاه نكني كه حال نميده!"ولي ايزاك همچنان جشماشو محكم بسته بود."باش هر جور خودت ميخواي..."يه دفعه جك پلك هاي ايزاك رو گرفت و يه جفت قلاب ماهيگيري اورد و از بالا و پايين وصلشون كرد،تا چشماي ايزاك رو باز نگه داره.بعدش جك با همون چاقويي كه زبون ايزاكو بريده بود،گرفت و لب هاي ايزاك رو بريد،به طوري كه لثه ها و دندوناي ايزاك معلوم باشه."هممم...مث كه يكي زياد نخ دندون نميكشيده..."جك دستشو سمت چكش برد و تو اون زمان ايزاك از جك التماس ميكرد كه ولش كنه،ولي فقط صداي ناله از دهنش بيرون ميومد.جك چكش رو بلند كرد و كوبيد رو دندوناي ايزاك،و همه دندوناش شكست.جك ميخنديد و ايزاك هم گريه ميكرد،بعدش جك چاقو رو ورداشت و از قفسه سينه ايزاك تا پايين شكمش رو پاره كرد،دستشو كرد زير پوست ايزاك،و روده هاشو مثل يه شعبده باز كه كاغذ هاي رنگي به هم وصل شده رو بيرون ميكشيد،بيرون كشيد.بعدش مث يه بادكنك توش فوت كرد و به ايزاك گفت"ميتونم برات يه زرافه درست كنم!"بعدشم اون زرافه اي كه از دل و روده هاي ايزاك درست شده بود رو گذاشت ةنار سر ايزاك.
بعدش جك دوباره دستشو برد زير پوست ايزاك و كليه شر بيرون كشيد."كليه ها زياد تو كار من نيستن."بعد فهميد كه دوستش كم كم داره از دست ميره.
"خسته شدي؟خب ما تازه رسيديم به مرحله اخر!"بعدش يه امپول ادرنالين ورداشت و به ايزاك زد."اين حالتو خوب خوب ميكنه!"ولي خب جايي كه زد دقيقا وسط جشمش بود.بعدشم همينجور فشار ميداد و تا ته چشمش فرو برد.بعدش جك سوزنو كشيد بيرون،به همراه چشم ايزاك.
"خب حالا كه تمام توجهت به منه..."جك برگشت و دهنشو برد نزديك ايزاك و يه عالمه حشره وارد دهنش كرد تا بخوره.حسره ها رفتن و معده ايزاك باد كرد.بعدش هم از مخرج ايزاك هم از دهنش داشت حشره ميريخت بيرون.
ايزاك تقريبا مرده بود كه جك زانو زد و بهش نزديك شد و گفت:"خب پسر،مث كه زمان من با تو تموم شده.نيازي به گريه نيس،چون من دوستيمو با تمام بچه هاي تنهاي دنيا رواج ميدم!"و قلب ايزاك رو كه هنوز داشت ميتپيد،بيرون كشيد.
تو اون لحظه كل زندكي ايزاك از جلو چشماش رد شد.مادرش،پدرش،مدرسه شبانه روزيش،قربانياش،و اون كريسمسي كه يه جعبه رنگي بهش كادو داده شده بود.
يه شايعه هايي هست كه ميگه وقتي جسد ايزاك گراسمن رو پيدا كردن يه جوري صورتشو شكل داده بودن كه به نظر...خوشحال ميومد.